من امروز هيچ كار مفيدي نكردم. يعني اصلاً هيچ كاري نكردم كه بخواهد مفيد باشد يا نباشد. به خاطر همين احساس ميكنم لحظههايم همينطوري دارند ميگندند و كپك ميزنند. آهان، گفتم كپك يادم آمد اين را بگويم (اين آدمهايي را ديدهايد كه وسط حرف آدم هي ياد اين و آن ميافتند و چنگول ميكشند به اعصاب؟ هي 22، با تو هستم فرزندم...). من جرأت نميكنم بروم سمت كولهپشتيام. عرض كنم حضور انورتان كه يك ساندويچ الويهي گنديده منتظر است كه من در كيف را باز كنم تا سلامي به من بكند. اين است كه من اگر نخواهم به من سلام كند چه كسي را بايد ببينم؟
بد بو است لامروت. جرأت نميكنم بروم سمتش.