امروز كه از حمام درآمدم، جاي خالياش را حس كردم؛ وقتي كه نبود تا روشنش كنم. كه خوشحال بشوم به خاطر اساماسهاي رسيده. يا توي ديوار بروم به خاطر اساماسهاي نرسيده.
دلم تنگ شد براي حال و احوال و گيس و گيسكشي با دوستان.
و از همه مهمتر اينكه نبود تا اساماس بزنم و از دوستم بپرسم امروز چند شنبه و چندم است. چون هيچ رقم حس تقويم آوردن نبود.
آه اي گوشي،
گوشي كهنهي من.
يادت گرامي.
--
زبانتان را گار بگيريد. زنده است. انشاءالله كه 120 ساله بشود!
فقط رفته است سفر مجردي. و من در فراقش ميشوژم.