از امروز من ميتونم عدد 2007 رو توي آرشيو وبلاگم ببينم. از اونجايي كه نه خودم خارجيام و نه خارجم (از كجا؟!)، اين جديد شدن رو به وبلاگم تبريك ميگم. و همچنين به دوستان جلاي وطن كرده.
--
چرا يه عدهاي وقتي ميان خونهتون هيچ رقمه كمك نميكنند بهت، اما وقتي ميري خونهشون بدشون مياد اگه كمكشون نكني؟ اصلاً ذهنم رو درگير كرده بدجور. مهم كمك كردن به من نيست ها. من خودم به هيچ وجه توقع ندارم كسي كمكم كنه (معلومه كه بدم هم نميآد)؛ از طرفي دوست دارم جايي ميرم كمك كنم به ميزبان (صادقانه). اما من آي بدم ميآد كه كمك من رو وظيفه بدونند و كمك احتمالي خودشون رو لطفي كه آدم رو ميچسبونه به سقف! (خودم فهميدم چي گفتم) نكنيد همچين.
--
بد نيست كه بدونيد هم اكنون دارم پرس دوم غذام رو ميخورم.
--
درس نخوندم. يكي گوش من رو بگيره...
--
بايد بگم اصلاً خوشحال نشدم از اعدام صدام با اون چهرهي سنگي. اگه بخوام احساسم رو بيان كنم بايد بگم كه متأثر بودم و متأسف. متأثر، براي اينكه ديدن مرگ (اون هم از اين نوعش) اصلاً خوشايند نيست و احساس بدي بهم دست داد (يادمه براي بيجه، هي ميگفتم حقش بود؛ حقش بود). متأسف براي اينكه اين همه شهيد داديم، كه همه عزيزهاي خانواده بودند. هيچ كسي هر چقدر هم كه قدرت داشته باشه موندگار نيست. پس چرا آدم بايد كاري بكنه كه...
فكر ميكنم الان موقعيت خوبي باشه كه اونهايي كه به روز قيامت اعتقاد ندارند، مطمئن بشن كه چنين روزي قطعاً وجود داره. هرچند كه دنيا دار مكافاته و من به شدت بهش معتقدم، اما به نظرتون صدامي كه اينهمه جنايت كرد اينجوري بايد جواب پس ميداد؟ از طرفي جنايت كرد، از طرفي هم تنها نبود، اما به نيابت از (!) خيليها مجازات شد (چون تنها نبود).
--
اين رو هم بگم، با اينكه خيلي مادربزرگي ميشه. به چيزي به اسم "پيري ِ باعزت" اعتقاد داريد؟ به شدت اعتقاد دارم. هر بياحترامياي كه با بزرگهاي اطرافمون بكنيم، سر خودمون ميآد. حواسم باشه. به خاطر خودخواهي خودم هم كه شده نبايد اين كار رو بكنم.
--
ما به خير،
شما به سلامت.