من اگر قرار باشد به ازاي هر 4 ساعتي كه كلاس ميروم، 3 شبانه روز بخوابم و گيج بزنم كه ديگر خيلي خوشجل ميشوم.
راستي به نظر شما، خداوند عالم روزي اعصاب خندهي من را قطع ميكند يا نه؟ (براي اولين بار از اين دعا ترسيدم. نه خدايا قطعش نكن. بيزحمت فقط كمش كن. اختيارش را هم بده دست خودم، نه عمهام). قبل از اينكه استاد بيايد نصف كلاس بر اين شده بودند كه به من بفهمانند كه من امسال حتماً حتماً قبول ميشوم؛ آن هم با يك رتبهي توپ. راوي: ما را خنده گرفت... هيرت هيرت هيرت...! عدهاي كفري بودند از دستم و عدهاي هم كفري نبوندند از دستم. هي ميگفتم بابا حالا من هر چقدر هم كه زبانم خوب باشد كه نيست، هنوز اصل كاريها را شروع نكردهام، اما شما استاد همهشان هستيد و فقط كمي زبانتان ضعيف است. دوباره داد ميزدند نه زبان ما در حد دبيرستان است و تو قبولي و تو فلاني و تو...
بعد كه استاد آمد، من هي وسطهاي درس ياد حرفهاي بچهها و خوشخياليهايشان ميافتادم و يك طرف لبم از اين سمت ميرسيد به گيجگاه راستم و آن طرفش هم به گيجگاه چپم. تازه رديف اول هم نشسته بودم و هي مجبور ميشدم ديوار زير تخته و زمين و اينها را نگاه كنم كه با استاد چشم تو چشم نشوم. آي فلك، من خندههايم دست خودم نيست. شما را به چه چيزي قسم بدهم كه... چه ربطي به اي فلك داشت اصلاً؟ مشكل خودم هستم. ويش.