از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Wednesday, January 03, 2007
يكي از منابع امتحاني، كتاب فلان است. كه ما خودمان دو تا 4 واحدي‌اش را در دوره‌ي ليسانس پاس كرديم. فوت و فوت و فوت و فوتينا. چرا نمره‌هات رو نمي‌گي اگه راست مي‌گي؟! تازه‌شم! از آن‌جايي كه ما خيلي خارجي بوده (هسته؟!) و ما هم بعله، آن‌ها را به زبان بيگانگان خوانديم. حالا كه براي همان درس در رشته‌ي جديد كلاس مي‌رويم، مغزمان آن مطلب‌ها را به زبان فارسي ياد نمي‌گيرد. استاد كه توضيح مي‌داد، بنده همه‌اش چهره‌ي استاد خودمان جلوي چشمم بود و با نگاه خيلي تشكرآميزي نگاهشان مي‌كردم! بس كه خوب به ما درس داده بودند، كه من ِ شب ِ امتحاني هنوز يادم است جريان از چه قرار بوده و هست.

امروز كه داشتم صفحه‌ي اول جزوه‌ي جديدم را نگاه مي‌كردم، ترجيح دادم از روي منبع رشته‌ي خودم بخوانم. مي‌دانم خيلي ريكس (!) است و معادل‌هاي گاهاً (چه‌قدر قناص. شرمنده) جالبي را كه برايشان گذاشته‌اند را نمي‌دانم، اما خب همه‌اش آن‌طرف‌ها سير مي‌كنم براي خودم. چه كنم؟! چه كار كنم؟ تو منو نشناختي...

امروز با يكي از دوستانم كه فرار مغزها كرده، داشتيم چت مي‌كرديم. او ميكروفون داشت اما مال من به علت انفجار قابل استفاده نبود. اين شد كه او حرف مي‌زد و من هم حرف‌هايم را تايپ مي‌كردم. يك‌جا كه او داشت مفصل تعريف مي‌كرد و من هم مشغول نوشتن برايش بودم گفت: "بيـــــســـــــــــت و دووووووووووو" (با همان لحن قديم)، من هم خيلي خيلي عاشقانه و سينه‌چاكانه داد زدم: "بـــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟!"... نمي‌دانيد كه چه بــــله‌اي هم گفتم. همين‌جوري اكليل و حباب قلبي شكل و اين‌ها پاشيدم توي فضا. خيلي صحنه‌ي تكي بود. جاي همه خالي.