از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Tuesday, January 16, 2007
هيچي از همه‌جا

قبل‌ها خيلي از پل عابر پياده مي‌ترسيدم. هميشه از وسطش مي‌رفتم و فقط به جلوي پايم زل مي‌زدم. باز با اين حال حس مي‌كردم دارم به راست يا چپ كشيده مي‌شوم و در آخر مي‌افتم. الان كلي شجاع شده‌ام، و حتي مي‌چرخم و توي ماشين‌ها را هم نگاه مي‌كنم! شايد بشود گفت خوشم آمده ازش اما دچار حس جديد و بيمارگونه‌اي‌ شده‌ام. هي حس مي‌كنم هر آن يكي از پشت مي‌آيد و پرتم مي‌كند پايين و من زير ماشين‌ها پودر مي‌شوم و مي‌آيند با كاردك جمعم مي‌كنند. باور كنيد.

--

بعضي موقع‌ها برخوردم به گونه‌اي است كه باعث ميس‌آندرستندينگ (!) مي‌شود زياد. نمونه‌اش اين‌كه امروز با اين‌كه روبه‌راه نبودم، دوستم تا من را ديد گفت "امروز سر حاليا". برعكسش هم به كرات پيش آمده. شك نكنيد كه ايراد از فرستنده است.

--

آي مردم، بدانيد كه آن‌‌هايي كه قد و بالاي بلندي دارند و با اين حال مي‌آيند رديف‌هاي جلو مي‌نشينند، جنايتشان كم‌تر از جنايت صدام نيست. حالا البته نه به اين شدت :)

--

هر چه پيش مي‌رويم بيشتر به اين نتيجه مي‌رسم كه من ديگر خيلي زود بخواهم خودم را برسانم، براي كنكور سال آينده آماده مي‌شوم، نه امسال :) كه خسته نباشم.

--

از دست خودم كه كفري مي‌شوم، پيش بعضي از دوستان گله مي‌كنم كه "من درس نمي‌خونم؛ آخه چرا؟"... اين‌ها را مي‌گويم كه دعوايم بكنند، اما مي‌گويند "بابا بي‌خيال، بذار براي سال بعد؛ مريض مي‌شي :O " اين‌جاست كه بدم نمي‌آيد اولين ميزي كه مي‌بينم را گاز بگيرم. البته توقع زيادي است كه من از آن‌ها بخواهم كه نگران باشند، اما كاش با من هم‌قول نشوند. من به خودي خود و به اندازه‌ي كافي بي‌جنبه‌ هستم و زود بل مي‌گيرم. اين چيزهاي اغواكننده را به من نگوييد.

--

نيست خيلي درس مي‌خوانم و به خودم سخت مي‌گيرم (!)، از الان به اين فكر هستم كه بعد از كنكور خودم را با چه چيزهايي شگفت‌زده كنم :)) تا حالا يك كارت تبريك براي عرض خسته نباشيد، يك دسته گل، يك پازل خوشگل و يك اينترنت توپ به ذهنم رسيده كه از شرمندگي اين همه زحمتي كه مي‌كشم دربيايم! از پيشنهادات وسوسه‌كننده به شدت استقبال مي‌شود. خداييش كم‌توقع هستم.

--

راستي، بعد از اين 3 هفته، با بغل‌دستي‌هايم شماره تلفن رد و بدل كرديم. شما كه من را نمي‌شناسيد تعجب نمي‌كنيد و شايد برايتان خنده‌دار هم باشد اين حرف. اما من كه خودم را مي‌شناسم و مي‌دانم چه آدم ديرجوشي (!) هستم مي‌فهمم اوج تغيير را. گفتم كه در جريان باشيد :)

--

هيه، يك بار ديگر سوار اتوبوس شدم. بزن دست قشنگه رو...

--

حس مي‌كنم كه اصل مطلب چيز ديگري بود و براي گفتن همان آمده بودم اصلاً. اما خب الان كه يادم نمي‌آيد :)

--

راستي همانا يكي از نشانه‌هاي آخرالزمان آن است كه از شدت بي‌خوابي در حال پس افتادن باشي اما عين جغد بنشيني جلوي كامپيوتر و بعدش خواب از سرت بپرد و بعدش خودت را هم بكشي (دور از جان شما. خودم را عرض مي‌كنم) خوابت نبرد. حالا هر كس فهميد من چه گفتم دستش بالا.

فعلاً همين‌ها.



اضافه شد: الان كه نگاه كرديم ديديم چقدر لبخند ژوكوند فشانديم توي فضا!

4 Comments:
Anonymous Anonymous said...
aaaaaaaaaaaaaaaaaaaa!
bache nemigi dars darim poste gonde gozashti:D


bedin manooor baiid elam konam ta emtehan panjshanbamo nadam posteto nemikhonam:D


goftam ke haminjori elam vojodiat karde basham:D

Anonymous Anonymous said...
البته بسي هم نور به دنياي ادب و ادبيات فشاندي

Blogger Maryam said...
:)

Anonymous Anonymous said...
آفرین... به منم تل میدی؟ :D

harfhayedelam.blogfa.com