از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Wednesday, January 24, 2007
يكي از نشونه‌هاي اين‌كه حالم بده، اين بود كه قرار جيگرخوري با دوستم رو كنسل كردم. محض اطلاعتون عرض كنم كه من ممكنه از شما يا يك عزيز ديگه بگذرم اما از دل و جيگر تازه نمي‌گذرم. پاش بيفته همه‌تون رو مي‌فروشم به چند سيخ دل و چند سيخ جيگر :-" گفتم بهتون بگم كه بيشتر اين 22 رو بشناسيد :-"

-

هيرت هيرت. من باز درس نخوندم. و باز فردا زمين رو نگاه مي‌كنم وقتي كه استاد جان مي‌خوان درس بپرسند. چون اسم‌ها رو كه قدرت خدا بلد نيستند، اشاره مي‌كنند مي‌گن شما بگو. اي ول!

-

من امسال قبول بشو نيستم. اصلاً تصميم گرفتم سر جلسه هم نرم. برم خودم رو سبك كنم؟ البته اگه خوراكي خوش‌مزه بدن مي‌رم. برم يك تحقيقاتي به عمل بيارم ببينم اوضاع از چه قراره.

-

يك‌بار توي عمرم زود خوابيدم (ساعت 2). و باز هم جزو معدود دفعاتي بود كه زود خوابم برد. يك دفعه ساعت 3:30، صداي قارپ گوشي بلند شد. واقعاً خواب خوبي هم بود خدابيامرز. 3:30 همان، و تا ساعت 6 اس‌ام‌اس‌كاري كردن همان.
برام جالبه وقتي تصميم ندارم بخوابم و فقط يك لحظه دراز مي‌كشم و مي‌خوام زود پاشم، ناگهان با صداي خر و پف خودم (من خر و پف نمي‌كنم آخه) بيدار مي‌شم. خدا به دور، صدايي شبيه بردبار خان درمي‌آرم از خودم. يه صدايي بين صداي هيلمن و پاسات :-؟ ولي وقتي مي‌خوام واقعاً بخوابم چشم‌هام اندازه‌ي توپ تنيس مي‌شه؛ در حالي‌كه در واقعيت اندازه‌ي اين‌هاست =› . .