غار-لازم شدهام.
دوست دارم تمام دلنگرانيها، ناراحتيها و تشويشهايم را با مقداري خوراكي بريزم توي يك بغچه و آويزانش كنم به يك چوب بلند و بروم توي غار تنهاييام. بنشينم روي زمين، زانوهايم را بغل كنم و فكر كنم. ترجيحاً دوست دارم غارم بالاي پشتبام يك آپارتمان بلند باشد كه بتوانم شهر و آسمان و ستارههايش را به خوبي تماشا كنم. مثل غار تنهايي خانهي سبز. فقط كمي جذابتر...
من هميشه عشق يه جنگل داشتم...پر درخت...بعد بارون...يه خرده مه...بوي زمين خيس...آسمون ابري...بوي چوب سوخته توي هوا...يه كلبه ي چوبيه ناز خوشگل نزديكش...تنهاي تنها...تا هرچقدر دلم مي خواد داد بزنم و تنها باشم...بدون هيچ مزاحمي...فقط خودم
هی اومدم واسه این پستت کامنت بذارم دیدم نمیدونم چی بگم
الان هم نمیدونم....
تنهایی اصلا اونجوری که بعضی ها فکر میکنند خوب نیست
بیا بنویس دیگه :(