اينجا خيابان انقلاب تهران است.
شلوغ؛ پرترافيك؛ آلوده؛ مملو از اتوبوسهاي در شرف انفجار؛ پر از آدمهاي مختلف با حركتها و منشهاي متفاوت، از زمين تا آسمان.
اينجا يك كافينت در خيابان انقلاب تهران است.
در جوار دو دختر خانوم جوان با مانتو و شلوار سرمهاي مدرسه نشستهام. خندههاي بلند و اعصابخردكنشان عذابم ميدهد. اينجور آدمها ميدانند محيط عمومي چه جور جايي است؟
الان بلند شدند و رفتند.
اينجا تهران است.
احساس مچالگي ميكنم. ايراد از من است كه نميتوانم خيليها را درك كنم و رفتارشان را هضم؟ فكر نميكنم خيلي از اين دو دختر بزرگتر باشم، پس چرا دركشان نميكنم؟