شب قبل از كنكور عذاب وجدان عجيبي داشتم. اصلاً باورم نميشد كه اين همه وقت را الكي تلف كرده باشم و دست از پا درازتر منتظر بنشينم كه صبح بشود و بروم سر جلسه. حس خيلي بدي بود. بدتر از آن اين بود كه مامان و بابا و همه سعي كردند كه اين شب آخري هم خوب بگذرد و من به دور از هيچ استرسي، سر حال و تقويتشده و مقوي (!) بروم. اينها بيشتر عذابم ميداد.
صبح به موقع رسيديم حوزه. كيفها و موبايلها را گرفتند و شمارهگذاري كردند. دم در ورودي سالن هم خانومي همه را ميگشت كه واكمن يا موبايلي همراهمان نباشد. با اينكه كنكور تا ساعت 12 بود، اما چون ميدانستم كار من خيلي زودتر از اينها تمام ميشود، به "من" جان بابا گفته بودم يك ربع به 10 آماده باشد كه وقتي بهش زنگ زديم راه بيفتند و برويم سراغ كارمان. صندليها از آن صندليهاي قديمي و فلزي بود كه آدم را ياد "قصههاي مجيد" ميانداخت. از قضا صندلياي كه نصيب بنده شده بود سمت چپش به سمت پايين مايل بود و هر از گاهي جو آبشار شهربازي و سرسره من را ميگرفت و ولكن هم نبود. من بقيه را نگاه ميكردم، بقيه هم يك علامتهايي روي پاسخنامه ميزدند كه براي من سوال بود كه آخه چرا؟ هنوز كه دفترچهي سوالها را ندادهاند. همينجور كه داشتم چشم ميگرداندم كه بچههاي كلاس را پيدا كنم، اعلام كردند فرم نظرسنجي را پايين صندلي بگذاريد تا مراقبها بيايند و جمعشان كند. برگشتم از دختري كه پشت سرم بود پرسيدم ئـــــه، الان بايد پر ميكرديم؟ (خيلي هم باهوشم! واقعاً توقع داشتيد قبل از امتحان راجع به خوب بودن يا بد بودن سوالها نظر بدهم؟ دانشمند هم خودتان هستيد). مراقبي كه كنارم بود با خوشرويي گفت نزدي هم نزدي، اصلاً مهم نيست. اما خب من به خاطر روحيهي پهلواني و ورزشكاريكه دارم دلم نيامد دل مسئولين سازمان سنجش را بشكنم و با غيرت هر چه تمامتر پرش كردم.
رأس 8:30 دفترچهها را برداشتيم و مشغول شديم. تا آنجايي كه چشم من كار ميكرد، بجز يك نفر و خودم، همهي بچهها صفحهي سوالهاي زبان را ورق زدند. و بالاخره باورم شد كه خيليهايشان ضعيف هستند و كساني كه زبانشان قوي است، برگ برنده را دارند. اما خيلي دير بود براي فهميدن. فوقش ميتوانستم زبان را معمولي مايل به خوب بزنم، بقيهي درسها چه؟ به متنهاي تخصصي كه رسيدم، هم معني چند تا از لغتهاي كليدي را نميدانستم، هم دزدگير يك ماشين سوزنش گير كرده بود، همه خوابم ميآمد (چون صبح كدئين خورده بودم) و هم حس و حال خواندن نداشتم :O در كل سوالهاي زبان را متوسط زدم.
رسيدم به مبحث بعدي، كه فقط يك بار خوانده بودمش. و زير نكتههاي مهمش خط كشيده بودم كه سر فرصت دورهاش كنم. كه اين فرصت هيچ وقت پيش نيامد! آنقدر آسان بود كه نزديك بودم عين آدم سبزهاي توي سرنديپيتي گوله گوله اشك بريزم. باور كنيد اگر اشك ريختن كمكم ميكرد مينشستم روي زمين و و تا سه روز هايهاي گريه ميكردم. همهي سوالها برايم آشنا بودند و فقط اگر يكبار ديگر جزوهام را نگاه كرده بودم... مبحث بعدي را كه نخوانده بودم (همهاش 20 صفحه خوانده بودم. مايهي آبروريزي). ولي طبق چيزهايي كه از سر كلاس يادم بود، فهميدم خيلي آسان است. مبحث بعدياش را هم كه نه كلاسش را رفته بودم و نه خوانده بودم :-" (سعي كنيد مثل من پشتكار داشته باشيد! نميدانم موقعي كه خدا پشتكار تقسيم ميكرد، من توي صف چه بودهام).
يك ربع به 10 آمدم برگهام را بدهم و بروم كه مراقب آمد گفت حداقل تا 11 بايد بنشينيد و اينها. هرچه گفتم به جان خودم قرار دارم (اوا) و بايد بروم گفتند نميشود. فهميدم اين تو بميري از آن تو بميريها نيست. كمي چرت زدم. لامصبها "كام" نداند و بالكل روحيهام را باختم. نميدانم شيرينعسل بود، چه بود اصلاً. به خاطر همين به خوردن آب بسنده كرده و دوباره چرت زدم.
اين شد كه دعا كنيد سال بعد قبول بشوم و آره ديگه. مبارك و اين حرفها. راستش، دقيقاً قبل و بعد از امتحان خيلي احساس ناراحتي ميكردم، تركشهايش هم تا الان و احتمالاً تا چند وقت ديگر ادامه دارد، اما به سال آينده اميدوار هستم. به تواناييام شك ندارم، اما به هيچ وجه روي پشتكار ناقصم نميتوانم حساب كنم.
جا دارد كه بگويم همهي اينهايي كه گفتم خاليبندي بود. من خيلي توپ خوانده بودم و توپتر هم امتحان دادم. اما خب بدشانسي آوردم و آب ريخت روي برگهام و... آره داداش :D خلاصه كه اگر من را جايي جلوي غريبهاي كسي ديديد بدانيد كه من روي برگهام آب ريخته بوده :)) حواستان باشد سوتي ندهيد! :-"