باز عيد آمد و طبق معمول خيليها از عيد ديدني مينالند. عيد ديدني با آشناهايي كه در طول سال هم همديگر را نميبينند؛ حتي براي يك بار. براي من اين مسئلهي جديدي نيست. چون معمولاً اكثر آشناها را بيشتر از يك بار در سال ميبينم. آنهايي را هم كه اصلاً نديدهام، عيد هم سراغشان نميروم. مگر اينكه واقعاً مشتاق ديدنشان باشم و علت نديدن همديگر، گرفتاريهاي هر دو طرف بوده باشد؛ نه نخواستن. براي من بعضي از اين رابطههايي كه هميشه هستند، تكراري شده. با حرفهاي تكراري، كه حتي قبل از رفتن هم آدم ميداند راجع به چه چيزهاييست و...
همه دوست دارند عيد تجديد ديدار كنند، اما من مايلم جاهايي را كه هيچ اشتياقي ندارم، نروم. استراحت را ترجيح ميدهم به فرسوده شدن روانم. باور كنيد بعضيهايشان به همين وحشتناكي است.