اتاقتكاني بالاخره چند روز پيش تمام شد. رسماً آخرهايش مثل پلنگ صورتي كه آخر آن همه پله، افقي ميشد و ويژ ليز ميخورد برميگشت سر جاي اولش، از خستگي چسبيده بودم به زمين (ياد بگيريد هميشه جملهبنديهايتان اين شكلي باشد. آفرين). البته الان ميتوانم به ضرس قاطع (ندا آمد، تو كه بلد نيستي بنويسي، مگه مجبوري؟) عرض كنم كه شكل و شمايل اتاق برگشته به همان دوران قبل از تميز شدن. يك جورهايي همه چيز رفته هوا. كه اگر خدا كمك كند با همين بازوهاي پرتوان خودم ميرسم به داد اين ناتوان و ميكشانمشان زمين.
بايد عرض كنم كه برعكس پارسال، سبزههايم يك چيزي شدهاند توي مايههاي آبروريزي. امروز به مامان گفتم كه ازشان دست شستهام و بهتر است كه سفرهي هفتسين نازنين را خودشان دريابند. ماشها كه خشك شدند، عدسها هم به مرز گنديدگي رسيدند. البته، خودم ميدانم كه همهي اينها به خاطر كمتوجهي بنده بوده. كمتوجهي از اين نظر كه برعكس پارسال تند تند بهشان سر نزدم؛ حال و احوال نكردم؛ نازشان نكردم؛ و ذوق نكردم از بزرگ شدنشان. احتمالاً با كمبود محبت مواجه شدهاند. واقعاً ها! سبزهها هم آدمند و ميفهمند! :)
توي دار دنيا، ما يك عدد درخت گلابي داريم. كه الحق هم گلابي است! الان هم گنجشكها بساط مهماني به پا كردهاند و دارند تمام جوانههايش را ميخورند. نوش جانشان. ما كه بخيل نيستيم. فقط الان فهميدم كه اين درخت بيچارهي گلابي، واقعاً گلابي نبوده كه ميوه نميداده. امكانات نداشته بچهام.
از آمدن سال جديد خوشحالم. ميدانم خيلي چيزها و رفتارها تغيير ميكند امسال. و خب اين خيلي هيجانانگيز است و آدم احساس ماشين لباسشويي بهش دست ميدهد.