قبلاً دستهايم به كاغذ و خودكار آلرژي داشت براي نوشتن. الان، تمام حس نوشتنم به كامپيوتر آلرژي نشان ميدهد. يعني تا ننشستهام جلوي اين لگن عزيز (كه واقعاً پيرم كرده/ از زندگي سيرم كرده/ شده لجباز و يكدنده/ يه لپتاپ قيمتش چنده؟/ صدا ميده عين قوطي/ قبلنا باهام بود لوطي/ شب تا سحر بوديم همدمِ هم/ ميزديم توي سر و كلهي هم/ رفتارش بود مثل جنتلمن/ عجب شانسي داشتم من!/ منتها مريض شده حالا/ دستم رو گذاشته توي حنا/ سرعتش مثل لاك پشته/ توي چشم من يه دونه مُشتة!/ بسه بابا. احساس شاعريم رفت لالا. خوابش مياد) از خيلي جاها ميخواهم بنويسم. اما به محض اينكه ميآيم و خيلي محترمانه مينشينم روي صندلي جلويش... شانس بياورم اسمم يادم باشد؛ نوشتن پيشكش.
خداييش شما هم با من همعقيدهايد كه من تلف شدم با اين همه استعداد؟قوررربون صفاي همه!