از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Sunday, March 04, 2007
:x
ديشب از شدت خستگي خيلي زود خوابم برد. كلاً كه اين چند وقت به مدد كنكور ساعت خوابم تنظيم شده بود. بالاخره هر كس نداند شما كه مي‌دانيد اسم درس خواندن كه بيايد پشت‌بندش احساس خواب‌آلودگي مي‌آيد و به سبك اتوماتيك‌واري ساعت خواب آدم تنظيم مي‌شود. البته از امشب احتمال پس زدن وجود دارد، كه تا جايي كه بتوانم مقاومت مي‌كنم. بي‌خوابي و از دست دادن خواب شبانه به معناي واقعي باعث مي‌شود قواي بدني آدم تحليل برود. نكنيد از اين كارها.

نزديك‌هاي يك ربع به يازده بود. وقتي داشتم مي‌رفتم كه بخوابم از بابا خواستم ماه‌گرفتگي كه شروع شد صدايم كنند با هم برويم ببينيم. گفتند چون خسته هستند احتمالاً مي‌خوابند. به ثانيه نكشيد كه خوابم برد. شب ساعت سه و نيم، بابا آمدند و صدايم كردند.

گفتند: "بابا جان، بهم گفتي بيدارم كن كه بريم ماه‌گرفتگي رو ببينيم. خيلي قشنگه. نمي‌خواي بريم عكس بگيري؟"
گفتم: "ساعت چنده؟"
گفتند: "سه و نيم"
گفتم: "بابا خيلي خسته‌ام"

و خوابم برد. اين اولين بار و مطمئناً آخرين بار نيست كه من شرمنده مي شوم. شرمنده‌ي تك‌تك مهرباني‌هايشان؛ به خاطر من ديرخوابيدن‌هايشان؛ به خاطر من زود بيدارشدن‌هايشان؛ از خودگذشتگي‌شان و... خودتان بقيه‌اش را مي‌دانيد. ما بچه‌ها كي مي‌خواهيم جبران كنيم؟ سر تا پايشان را هم اگر طلا بگيريم كم است. كاش بچه‌ي بدي نبودم.

امروز گفتند: "اگه بلد بودم با دوربينت كار كنم، مي‌رفتم برات عكس مي‌گرفتم. تو كه پا نشدي. خيلي قشنگ بود."