شب كه ميآيم بخوابم، حس ميكنم دارم ميتركم؛ از بغض.
دراز كه ميكشم، ميشكند. لامذهب، اشكها، بيامان ميآيند. سعي ميكنم بدون صدا گريه كنم كه كسي نفهمد. خفهي خفه. گوشها و موهاي كنار گوشها خيس ميشوند. قلقلكم ميآيد. آخرين باري كه اينجور گريه كرده بودم، كي بود؟ يك لحظه حس ميكنم نفسم بالا نميآيد. سريع مينشينم. صداي نفسم به هقهق تبديل ميشود. متكا را ميگيرم جلوي صورتم تا صدايم بيرون نيايد. خم ميشوم و زار ميزنم. زار ميزنم..
كمد روبهروي تختم را دوست دارم. چون سرخي غروب خورشيد و روشني نور مهتاب -كه از كنارهي پرده داخل اتاق ميشوند- را نشانم ميدهد. سرم را بالا ميآورم. براي چند ثانيه محو نورش ميشوم. دوباره يادم ميآيد و شدت اشكهايم زياد ميشود. اشكها از هر چشم 3- 4 تا راه باز كردهاند. وسط گريه عين بچهها ياد "آنت و دني" ميافتم و اشكهايشان. كه هميشه برايم سوال بود كه مگر ميشود آدم مثل چشمه گريه كند و هي اشك بيايد؟ چرا مال اينها قطره قطره نيست؟ حالا خودم 3-4 تا از همان چشمهها داشتم. آنقدر ميآيند كه گردنم خيس خيس ميشود. سردم ميشود؛ ميلرزم. دراز ميكشم؛ خوابم ميبرد...
و يكي از بهترين خوابهاي عمرم را ميكنم. آرام آرام. بيدار كه ميشوم مست آرامشم و فكر ميكنم ديشب، مال 3 سال پيش بود.
--
راستي، 13 هم بهدر شد. بدون گره زدن سبزه و چنار. سبزههاي مايهي آبروريزيام را هم به دست آبهاي روان سپرديم. بارانش ديوانهكننده بود و در جوار ‹ريشهها› خوش گذشت.
--
(كماكان، ‹نيلوفر› فارز)