از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Thursday, April 12, 2007
عجله دارم و تند‌تند قدم برمي‌دارم. مي‌بينم يك دختر بچه‌ي خيلي ريز با فال‌هايش نشسته است كنار باكس تلفن. ازش مي‌پرسم "فال‌هات چندن؟". جواب مي‌دهد، اما اصلاً واضح نيست. توي آن شلوغي خيابان و بوق‌بوق ماشين‌ها، با صداي ضعيفي كه داشت، برايم مفهوم نبود. شروع كرد پشت سر هم حرف زدن. با دستش هم به صورتم اشاره مي‌كرد. مجبور شدم بنشينم:

"برام ماتيك مي‌خري؟ از همينايي كه خودت زدي. قول بده برام بخري."

مكث مي‌كنم. گيجم و نمي‌دانم چه بگويم.

"همين فردا. فردا ولي اين‌جا نمي‌شينم. مي‌رم اون ور ميدون. با دست آن سمت ميدان را نشان مي‌دهد."

خودم را جمع و جور مي‌كنم. مي‌گويم "باشه، اما بهت قول نمي‌دم براي فردا. شايد مسيرم از اين طرف نباشه."
سريع مي‌گويد "ايرادي نداره. فقط جمعه‌ها نيستم ها". گفتم "باشه توي اين هفته برات ميارم. فقط بايد قول بدي اين‌جا نزني. شايد اذيتت كنن. توي خونه بزن".

"باشه، قول مي‌دم. به خدا. به خدا..."

--

يادم باشد برايش كرم هم بخرم. پوست صورتش از خشكي، پوسته‌پوسته و چروك شده بود. يك دختر بچه‌ي حداكثر 8 ساله.