نميدانم اين چه اصراري است كه حتماً بايد بنشينم و پوستهاي پرتقال را با جديت هر چه تمامتر (كه معمولاً فقط در زمينهي چنين كارهايي در من پيدا ميشود؛ و وقتي كه بايد باشد، نيست) ريزريز كنم. خب نتيجهاش ميشود هميني كه ميبينيد؛ يعني، ميبينم! دو انگشت شست و اشارهي دست راست، هر دوچسبپيچ (تركيب جديد است) شدهاند. دوست اسمش را ميگذارد "تخليهي رواني"؛ اما من آن را نوعي "مرض" ميدانم.
ميدانيد فرق من و امثال من كه تا 6 صبح بيداريم و پوزهي هرچه جغد است (جغد پوزه ندارد دانشمند) را به خاك ميماليم، با شمايي كه زود ميخوابيد (و الحق هم كه چه كار خوبي ميكنيد) چيست؟ اين است كه وقتي شما خواب ناز هستيد، نافتان بيرون افتاده و خر و پف سر دادهايد، من و بيكاراني مثل من كه گوش به زنگ صداي باران هستيم، از آمدنش ذوقزده ميشويم (آن هم خيلي زياد)، 4 صبح ميايستيم كنار پنجره و با دوربين صداي باران را ضبط ميكنيم.
اين يعني خيلي فرق.
خوب برو دستت رو بشور دخترم :دی
شاید هم چون چسب پیچ شده باید با پیچ گوشتی بازش کنی هان ؟ :))
عجب فرق اساسی داریم ها خودمونیم :دی
بابا جان به موقع بخواب
یادش بخیر من که جوون بودم مثل تو ساعت 5-6 میخوابیدم البته فقط وقت هایی که میامدم ایران
البته من بیکار نبودماااا کار داشتم :دی
کارم هم چت کردن با دوستان جغدسا بود :))
یکی از علت های چاق نشدنت همین دیر خوابیدنته جیگر
:*
برو همین الان بخواب :O
آفرین
الانم باران نمیاد زدیم تو کار وبلاگ خوندن
اصلا هم ذوق نمیکنیم که خیلی هم طبیعی هست.
امیدوارم بارون نیاد به اندازه کافی تجربه کسب شده.
به هرحال جمله آخرت خیلی باحال بود اما کلاً خیلی متنت از بالا به اون پایین مایینا نگاه میکنه.
کوتاه بیا!
--
چشم امين خان!
--
سلام نازلي جان. پس يه مدت همكار بوديم :)) چشم خوابم رو تنظيم ميكنم :*
--
ايول ماني جان. حالي ميده ها.
--
گرگ عزيز شما زير پاتون رو نگاه كنيد ما رو ميبينيد. اين حرفا چيه؟ :)
--
خوش به حالت مهستا :(