‹روزهي رابطه› چيزي بود كه نزديك به 2 ماه مشغولش بودم. با اينكه به طور كامل موفق نشدم اجرايش كنم (مطمئناَ قطع رابطه با همهي دوستان و فاميل ممكن و شدني نيست) و چيزي شد توي مايههاي ‹روزهي كلهگنجشكي› اما خيلي زياد كمكم كرد و تا قسمتي جواب گرفتم. از بابتش هم پشيمان نيستم. تا قبل از آنكه روزه بگيرم، خيلي از خطوط را گم كرده بودم. مرزها برايم محو شده بودند و اين آزردهام ميكرد. اين را هم بگويم، اين روزه، مسببش اطرافيان نبودند كه بخواهم با كنارهگيري از آنها خودم را درست و ‹احياء› كنم؛ ايراد از خودم بود. اگر اين چنين نبود، الان باز آن رابطهها شروع نميشد. من بايد معيارها و استانداردهايم را تغيير ميدادم و رويهي جديدي در پيش ميگرفتم كه كمكم كند.
توي اين مدت خيلي خودم را بالا و پايين كردم. تا قبل از اين دو ماه، به شدت آدم ‹احساسي› بودم و به طور مطلق، احساس من، تصميمگيرنده بود. اگر شما آدمي احساسي هم نباشيد، احتمالاً تا حد زيادي به تبعاتش آشنا هستيد و ميدانيد كه چهقدر آدم صدمه و لطمه ميبيند. به اين خاطر كه شايد آنقدري كه آدم احساس ميگذارد، احساس دريافت نكند. و خيلي مسائل ديگر كه مواجه شدن با آنها، حتي ميتواند تا چند روز سيستم بدني و اعصاب را بهم بريزد.
اوايل اين دو ماه كه روزه شروع شد، بيستودوي احساسي به يك بيستودوي كاملاً دو دو تا چارتايي تبديل شد. و احساس، جاي خيلي كمي در برخوردها و تصميماتش داشت؛ و زندگياي كه فقط از روي عقل بود، به نظرم خيلي خيلي كسلكننده و مسخره آمد. لذتي هم نداشت. كمي كه از دو ماه گذشت، عقل و احساس را مخلوط كردم. با اينكه هنوز خيلي كارها هست كه هنوز انجامنداده باقيماندهاند، اما تا اينجا راضي هستم. هنوز هم گاهي آن اشتباهات گذشته را تكرار ميكنم، كه خب غيرطبيعي نيست. قرار است درست بشود.
خيلي از استعدادها، قابليتها و صد البته لياقتهايي كه تا قبل فراموش كرده بودم و يا خيلي دلنسوزانه سركوبشان كرده بودم، دوباره Reload شدند و از اين بابت خوشحالم :)