خيلي خوشم ميآمد از گربه، اين گربه خپل زشته هم آمده توي حياط ما دو تا بچه زاييده. ماندهام اين بچه گربه، خواب ندارد كه بيستوچهار ساعته مييَو مييَو ميكند. والله. گاهي اوقات هم چنان جيغهايي ميكشد كه حس ميكنم الان است كه حلقش پاره بشود. صدايي شبيه به اين: ميخخخَو ميخخخَو... آمدهام كلي پيشرفت كردهام و حداكثر تا ساعت 4 صبح به رختخواب ميروم، اما ضجههاي اين بچه نميگذارد خواب به چشمم بيايد. يك ربع ساكت ميشود؛ بعد تا چشم من گرم ميشود استارتش را ميزند و گازش را ميگيرد! همنم مانده بود كه بچهگربه سر كارم بگذارد.
به نظر شما آن روزي كه خدا شانس بين خلقالله تقسيم ميكرد، من توي صف چه بودهام؟
--
چه حالي داد نوشتن اين پست. يك كلمه مينوشتم، 2 تا دل و جگر ميانداختم بالا. يك كلمه مينوشتم، 2 تا دل و جگر ميانداختم بالا...
--
آهان حس و حال نمايشگاه رفتن هم نيست اصلاً.