یک نگاه به سطل آشغال کنار پای خودم می اندازم و یک نگاه به سطلهای آشغال بقیه. مال همه پر است از کاغذ پاره و پاکت نامه؛ مال من شیشیه ی ماءالشعیر (1عدد), پاکت شیر (2عدد), پوست (!) خانواده ی کیکها, نی (مقداری), پوست ساندویچ, پوست نوشابه و... مایه ی آبروریزی.
راستی, اینجا انگار دوست دارند که دروغ بشنوند. اگر سرت به کار خودت باشد و آرام کارهایت را بکنی فکر میکنند که بیکاری و دل به کار نمیدهی. این تیریپی میپسندند که هی الکی الکی بروی این طرف و آن طرف و خودت را کلافه و مشغول نشان بدهی. که عمراً من اهلش باشم.
--
احساس ایدز دارم. دوست دارم دهن و معده ام را بکنم و بیاندازم دور. داشتم آب میخوردم که تلفنم زنگ زد, در جستجوی آنتن در این برهوت به اتاق دیگری رفتم. آنجا, هم آب خوردم و هم حرف زدم. بعد که برگشتم دیدم لیوان خودم روی میزم است و من به لیوان کس دیگری دستبرد زده ام... احساس ایدز دارم. نمیرم؟