"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Monday, June 04, 2007
ماني عزيز، آنقدر برايم محترم است كه ميخواهم تأثيرگذارترين انسانها و اتفاقهاي زندگيم را بنويسم؛ هر چقدر هم كه الان گيج باشم و فكرم پراكنده باشد، ميخواهم بنويسم.
ميخواهم بنويسم. حتي اگر شبيه به شعار بشود. نميدانم بايد تأثيرگذارهاي مثبت را بنويسم يا منفي. مثل هر كس ديگري، آدمبزرگهاي زندگي من پدر، مادر و در كل خانوادهام هستند. ريشههايم كه نبودنشان يا كم بودنشان برايم كابوس است. آنهايي كه با وجود اينكه خيلي كم ازشان ياد گرفتهام و در خودم نميبينم كه روزي مثل آنها بشوم، اما هميشه تحسينشان كردهام. گاهي هم آزرده شدهام و فكري كه چرا بايد اينقدر خوب بود؟
دوستهاي من تعدادشان زياد نيست. اما همانها را واقعاً گلچين كردهام. ازشان زياد ياد گرفتهام و از اين بابت ممنونم.
وبلاگنويسي و وبلاگخواني يكي از بزرگترين اتفاقهاي زندگيام بوده كه به هيچ وجه نميتوانم منكر تأثيراتش روي زندگيم بشوم. از پيدا كردن دوست گرفته تا ياد گرفتن. از عوض شدن خودم طي اين سالها؛ كه همهاش را نه، اما بخش زيادي از آن را مديون وبلاگ و نوشتن هستم.
از مهر دو سال پيش درگير يك سلسله مسائلي شدم كه باعث شد خدا را بيشتر بشناسم. هيچ وقت اينجا را محل مناسبي براي اين حرفها ندانستهام. اما در كل... با همهي بديهايي كه دارم نزديك 2 سال است كه نماز خواندن را شروع كردهام و تأثيراتش را به چشم ديدهام.