بايد اين دوران را بگذرانم. فكر كم آوردن را بايد از سرم بيرون كنم. روز و شبهاي گيجي را ميگذارنم. فقط گيجم و كمتحمل.
حدود يك ماه پيش را يادم ميآيد. مهمان داشتيم. موقع شام، من كنار ميز ايستاده بودم و مشغول خوردن بودم. همان شوخيها و حرفهاي هميشگي رد و بدل ميشد. همانهايي كه تا قبل از آن موقع بهشان ميخنديدم و شايد با شوخي ضايعتري جواب طرف را ميدادم. اما آن موقع فرق ميكرد. من 22ي قبل از آن شب نبودم.
"قبض تلفن 22 رو ديديد چهقدر اومده؟"، "من نميدونم اين چه كار ميكنه. چه كار ميكني 22 با تلفن؟" و پشتبندش خندهها و شوخيهاي هميشگي. اما من آن 22ي هميشگي نبودم. گريهام گرفته بود؛ و همين فكر كه چرا من گريهام گرفته بيشتر جِزم را درميآورد. هيچ كسي حواسش به من نبود؛ جز يك نفر. چانهام لرزيد. با خندههاي عصبي ميخواستم نشان بدهم كه نه من خوم؛ مثل هميشه. اما دروغ بود. اين هم اذيتكننده بود. ليوان آب را برداشتم. همچنان حواسش بود. اشكم كه درآمد بشقابم را برداشتم و رفتم كنار.
من تا صبح مُردم و زنده شدم. كه چرا بيطاقت شدهام.
اگر فعلاً از اين كاري كه مشغولش هستم، با همهي خوبيها و بديهايش، خودم را كنار نميكشم براي تغيير دادن خودم است. براي فكرهايي كه توي سرم ميچرخند. ميدانم موفق ميشوم. احتمالاً دير. اما به همين اميدوارم.