برايم مهم نيست كه كارم را از دست بدهم يا نه. ادامه بدهم يا نه. امروز وقتي داشتم چرت ميزدم به ذهنم رسيد كه توي همين مدت كم و با اين همه مشكل، خيلي تجربه به دست آوردم. خيلي چيزها ياد گرفتم و فهميدم.
اينكه رئيس من فقط آنجا و در آن مكان از من بالاتر است؛ و اين ملاك درستي نيست كه او لزوماً در موقعيتهاي ديگر از من بالاتر است؛ اينكه ما بر حسب تصادف در يك مكان كار ميكنيم. وهمين رئيس، رئيسي كه وقتي حرفهاي من را ميشنيد عصباني ميشد، فرياد ميكشيد، عصباني ميشدم و تند اما محترمانه جوابش را ميدادم؛ گُر ميگرفت و بايد برايش شيريني ميآوردند تا حالش خوب بشود؛ تا حرف از دهان من در نيامده ساز مخالفت ميزد و خيلي اوقات سكوت ميكرد... آمد حرفهاي پريروز من كه به او گفته بودم را در جلسه عيناً تحويل آدمهاي ديگر داد؛ آن هم از قول خودش. با ژست آدمفهميده و چيزفهم. من با احساس پيروزي از اينكه كه آن آدم با آن همه ادعا آخر سر به حرف من رسيده، روي روزنامه نقاشي ميكشيدم.
(jamaa'at soot mizanad: shoooof shoooof)
--
Osmosis,
bishtar maskhare kon vaght kardi :D
:p
inghadr az dava badam miaddd :D
22 joon mohem nist nazar bedi ya na ;) mohem ine ke bashiiiii :*:*