از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Monday, June 25, 2007
روزي كه با ديدن يك عدد موش له شده كف خيابان شروع بشود با بوي تينر و رنگ تمام مي‌شود.
آيا مي‌دانستيد؟
نه، نمي‌دانستيد.

آن پسري كه چند روز پيش ديدمش و هي برايم آشنا بود، اما نمي‌توانستم تشخيص بدهم كجا ديدمش، همان كسي است كه عكس‌هايش را روي اتوبوس‌ها، بيلبوردها و روزنامه‌ها ديده بودم.
آيا مي‌دانستيد كه تازگي‌ها خيلي گيج مي‌زنم؟
نه، نمي‌دانستيد.

امروز موقع برگشتن از شدت و حدت بوي تينر و رنگ كه ازم ساطع مي‌شد، روي صندلي از جايم جُم نمي‌خوردم؛ كه مسافر بغلي برايم متأسف نشود. فقط مردمك چشمم مي‌چرخيد. كه آن هم وقتي ديدم دست دختره به سمت مقنعه‌اش رفت، از آن‌جايي كه به خودم شك داشتم، ديگر همان تكان چشم را هم نمي‌آمدم.
آيا مي‌دانستيد؟
خيلي باحال هستيد. از كجا مي‌دانستيد؟

امروز در محل كارمان دعوا شد شديد.
آيا مي‌دانستيد؟
نه ديگر اين يكي را نمي‌دانستيد.
هه هه.