اين تلفني كه بايد ميزدم و نزدم داره منو ديوونه ميكنه.
چرا زنگ نميزنم و خيال خودمو راحت نميكنم؟
شبها كابوسش رو ميبينم؛ روزها استرسش رو دارم.
گل بگيرن [كلاً].
--
يه ربع [حالا ديگه نه اينقدر] داشتم فكر ميكردم چرا اين «تلفن»ي كه نوشتم يه كم قناص ميزنه، فهميدم بعد از «ف» يه «و» گذاشتم.