از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Sunday, October 14, 2007
اي بي‌چاره دست‌ها
يك وقت‌هايي يا دقيق‌تر بگويم خيلي وقت‌ها حتي حوصله‌ي غذا خوردن هم نداري. دوست داري... نه اسمش را نمي‌شود گذاشت دوست داشتن. چون حال نداري كاري بكني، دراز مي‌كشي. فقط چون حال نداري. بعد، از همين‌جا، دقيقاً همين‌جايي كه دراز كشيده‌اي، فكرها مي‌آيند و دوره‌ات مي‌كنند. عين يك فيلم مسخره و سياه‌سفيد قديمي، تك تك اشتباهاتت را مي‌بيني. مو به مو و صحنه به صحنه. اين‌جا، دقيقاً همين‌جا حس مي‌كني خودت را نمي‌تواني ببخشي. گلويت مي‌گيرد. سقفي كه بهش زل زده بودي موّاج مي‌شود. وقتي گوش‌هايت از خيسي قلقلكشان گرفت، به پهلو مي‌چرخي. صدايت مي‌كنند. غذا را برايت داخل اتاق مي‌آورند. مي‌گويي باشه باشه مي‌خورم، مي‌چرخي...

متن همين‌جا تمام شد. دقيقاً همين‌جا.

--

شاعر حرف قشنگي زد. گفت:

ما گذشتيم و گذشت آن‌چه تو با ما كردي
تو بمان و دگران، واي به حال دگران