از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Sunday, November 18, 2007

با سايه‌ها راحت‌ترم. لااقل مي‌دانم چه وقت از روز كش مي‌آيند، كِي دراز و اصلاً كي محو مي‌شوند. از سايه‌ي خودم و بقيه‌ي عكس مي‌گيرم. خودش يك سرگرمي‌ جالب است؛ اين‌كه حتي پف و ورم صورتت هم در سايه‌ات، وقتي كه نيم‌رخي معلوم مي‌شود؛ حتي خنده‌ات. از سايه‌ات عكس بگير.

به‌زودي از تكنيك «بِش بده بره» استفاده مي‌كنم. يك خط ايرانسل جيد، به كارم مي‌آيد. من فعلاً جنبه‌ي محبت‌هاي دوستان و آشنايان را ندارم. كه با زنگ و اس‌ام‌اس جوياي حال و احوال و درس خواندنم هستند. خطي كه دوستش نداري و اكثراً خاموش و يا سايلنت است به درد نمي‌خورد. اكثر تماس‌هايي كه مي‌گيرند جواب داده نمي‌شود، اس‌ام‌اس‌ها هم دير به دير. مگر آن‌كه چه‌قدر ديگر خاطر طرف را بخواهم. حوصله‌اش نيست وگرنه همه عزيزند.

چيز ديگري كه وسوسه‌ام مي‌كند، موهاي نارنجي است. خدا را چه ديديد شايد چند وعده‌ي ديگر [3 روز؛ 3 ماه؛ 3 سال؛ هيرت] با موهاي نارنجي، مثل آن‌شرلي در خدمتتان بودم.
[باقي بقايتان]