آقا، ما يه دوستي داشتيم (به كوري چشم حسوداي روزگار باز هم داريمش) [خب]، اين بندهخدا هي هر روز به ما ميگفت آبزي [آبجي] بيا بريم فلانجا خيلي كلاس داره و اينا؛ [خب خب] از اوشون اصرار و از ما انكار كه نه شوما خودت تنا برو؛ ما نميايم؛ شوما بري خب مسلمه كه انگار ما نرفتيم و اين صوبتا. خولاصه هي هر روز چيزاي جديدتر و رووكمكنيتر از اونجا گفت و ما هي گفتيم نو بّابا، جدي ميگي؟ اونم ميگفت آهره بابا كجاشو ديدي يه چي ميگم، يه چي ميشنفي.
اين شد كه ما هم بعد از كلي سختي و مرارت با حرارت زايدالوصفي رفتيم اونجا. [خب بد چي شد؟] آقا خِعلي باحال و تر و تيميس بود. اصن يه چي ميگم، اگه شنوايي داري شومام برو، اگه نداري كه هيچي به هيچي.
[اصرار نكن كه نميگم]
خولاصه كه ما هم عاره.
[برو ولي]
گفته باشم
بد نبود ولی همچین جای مالی هم نبود...
خودم یه جای بهتر بلدم دور و بر نزاماباد...
***
هوس یک گناه بدجوری در من هم هست... وسوسهاش هم رهام نمیکنه!
واسه آخرین پست می خواستم کامنت بذازم در بسته بود یادم رف چی می خواستم بگم :(