هر سال اين موقعها كه ميشود من مريضم. با دماغ قرمز و پوسته شده [درست گفتم؟]. با چشمهايي كه اندازهي ماش شدهاند؛ با عطسههايي كه تا توي دماغ و چشم ميآيند اما از دهن بيرون نميآيند و بعد از هر «ها هااا هاا» يك فحش ميآيد. يا نيا [با شما نيستم]، يا اگر ميآيي درست بيا. بعد قيافه ميشود «در ديدهي من بنگر درياچهي ساوه»اي كه امير آرام ميگويد.
گويا پرندهها وقتي افسردگي ميگيرند شروع به پَركني ميكنند. حالا نه به اين شكل اما بنده جديداً مژه قيچي ميكنم. حالا نه من پرندهام، نه افسردهام نه چيز.
پس چي؟ [اگه گفتي...]