ظهر جالب بود.
دراز كشيدم، وسط اساماس فرستادنهاي پشت سر هم خوابم برد. آنقدر حسرت داشتن مادربزرگ و پدربزرگ دارم كه خواب ديدم خانهي مادربزرگم هستم، پيرزن مهرباني كه به هيچ يك از آدمهايي كه تا به حال در عمرم ديدهام شبيه نبود؛ اما مادربزرگم بود. با گريه و گيج بيدار شدم.
حالا خوبياش اين بود كه حرفهايم را برايش گفتم.