از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Thursday, January 03, 2008
زمونه
ظهر جالب بود.

دراز كشيدم، وسط اس‌ام‌اس فرستادن‌هاي پشت سر هم خوابم برد. آن‌قدر حسرت داشتن مادربزرگ و پدربزرگ دارم كه خواب ديدم خانه‌ي مادربزرگم هستم، پيرزن مهرباني كه به هيچ يك از آدم‌هايي كه تا به حال در عمرم ديده‌ام شبيه نبود؛ اما مادربزرگم بود. با گريه و گيج بيدار شدم.

حالا خوبي‌اش اين بود كه حرف‌هايم را برايش گفتم.