آقا ما بعد از سالي و ماهي عزمي جزم [؟] كرديم و تصميم گرفتم برويم چشمپزشكي يك معيانهاي بكنيم و يك عينكي بخريم. پكيديم از بس كه درد كشيديم. حالا درد و اين صحبتها يك طرف، آن "مـَـلـِــح" [بله] گفتنهاي خانوم منشي كه دل و ايمان آدم را ميبرد، يك طرف. لامصبي هست در نوع خودش بينظير. خلاصه قسمت نشد ببينيمش كه باز من را با يك بندهخداي ديگر اشتباه بگيرد كه چهطوري شامباسكامبالي و اينها. از همين بند و بساطها. آقا بعد از سالي و ماهي خواستيم برويم پيش دوست عزيز درس بخوانيم و اينها. آقا خواستيم خيلي كارها بكنيم [ميميري كمتر خالي ببندي؟].
حالا برف نشسته اينهوا؛ مملكت رفته هوا. چشمپزشكي و شنيدن ملحگفتنهاي جذاب منشي و عينك خريدن همه كشك شد [مؤدب باش بيتربيت] رفت.
آقا من این خوشنودی بچهها رو که میبینم باسه تعطیلی فردا؛ آرزو میکنم کاش من هم یه امتاحانی داشتم و الآن از کنسلشدنش لذت میبردم.
دقت کن عینکی که میخری از این بندها هم داشته باشه. مال من هم اونجوریه
از بابت "جانِ بابا" هم خاکفپا
:)
--
رد عزيز:
بيا بريم بيا بريم بيا بريم [با لحن شهر قصه].
--
هريجان بابا:
باچه منم ا همونا ميخرم. چنقيمتن؟
خكپ.
--
جواب شما رو هم قبلاً دادم. اه.
khobi ?
kam peydayi :O
na khodayi khodam ham kam peyda bodam midonam :D
webloget ro ping nemikoni ? bala nemiay chera :O
yadam bashe khoneye shoma omadam mehmoni ba khodam taghzie biaram :)) mizbane khatarnaki hasti