از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Thursday, January 31, 2008
عجب خوابي بود، خواب امروز عصر.

عجب چسبيد اين انقلاب رفتن و رد شدن (اين دفعه فقط رد شدن بود) از جلوي ان‌دماغ‌فروشي‌ها و گفتن "آقا اگه راز مي‌گي شاه‌بلوطات خوبن يكي رو همين الان بشكن من ببينم". عجب بلوطي بود. عجب خريدم. (بابا فدات شم! [ازت متنفرم علامت تعجب])

عجب چسبيد چپيدن توي آن لوله‌هه [تونل] كه وسط انقلاب بود و هيه هيه خنديدن. جاي ميم خالي بود كه هي با مشت چپش بكوبد به پاي راستم كه "آبرومونو بردي. بيسودو طرف شنيد مرگ من يواش‌تر... يواش بخند".

عجب چسبيد آن بازارچه‌هه وقتي نمي‌توانستيم از شلوغي برويم جلو و كتاب‌ها را ببينيم و قرار شد من يك دفعه جيغ بزنم و بيفتم روي زمين تا ملت جمع بشوند و دوست شيرجه بزند روي كتاب‌ها.

عجب غيرمنتظره بود شنيدن "بيسودو؟؟" و برگشتن من و اسلوموشن [خرگوشن] شدن صحنه و چپيدن توي بغل هم. آره خود خودش بود.

و مرسي از دوست نازنينم كه من را به يك كتاب مهمان كرد و بعدش از خستگي يك ساعتي نشستيم روي زمين. و الان فكري شده‌ام يك كاسه‌ بخرم و بزنم تو كار گدايي.

آخ آخ عجب روزي بود. كـِـرْتــِــنلي پرفكت بود.

Labels: