از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Tuesday, April 08, 2008
دیشب کی بود کامپیوتر را خاموش کردم و رفتم بخوابم؟ یادم نیست. فقط یادم هست آخرین کلمه‌ای که توی آخرین وبلاگی که می‌بستمش خواندم "مرگ" بود. با نفس‌تنگی خوابیدم. کابوس من شروع شد. این مرگ کثافت دوباره پای لنجش به خوابهای من باز شده. این را بفهمید، بعضی‌ها هیچ وقت حق ندارند بمیرند، هیچ وقت؛ حتی توی خواب. اما خواب‌های نفهم من این را نمی‌فهمند. توی خواب وقتی خبر را شنیدم از پشت افتادم و سرم به زمین خورد. یعد دیوانه‌وار می‌دویدم، ضجه می‌‌زدم.

از خواب که پریدم مچاله بودم. هق هقم شروع شد. حالم از صدای قار قار کلاغ توی حیاط و باران به هم می‌خورد..

من به خاطر تو زود می‌میرم، اما تو به خاطر خدا هیچ وقت نمیر.