امروز از اون روزا بود. بساط جشن و شادی و منچ و خاطره و شعر و پارک و خنده و خوراکی و هلهله به پا بود. توی جمعمون 3 نفر شاعر داشتیم که برامون شعر خوندن. لذت بردم. چرا هیشکی تاحالا برای من شعر نگفته؟ این انصاف نیست واقعاً. واقعاً :D شب رسیدم, یخچال پر از شکلات بود!
ظهر هم ناهار آبگوشت بوده, که من نبودم و الان زدم به بدن. آبگوشت بینظیری بود. خدایا من که هیچ هیزم خری بهت نفروختم, فردا از دماغم نیار. مخلصیم.