از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Monday, April 28, 2008
یادمه دوران دبیرستان و همون حول و حوش, وقتی درس نمیخوندم {که معمولاً هم همین منوال بود} و مثلاً میخواستم فردا صبح بیدار شم درس بخونم, یا وقتایی که امتحان داشتم و حتی صبحش نمیخواستم درس بخونم و مستقیم میخواستم برم مدرسه, شب قبل از خواب تا جایی که میتونستم آب یا مایعات میخوردم که خوابم زهرمارم بشه از شدت دسشویی. یه ساعت ضایه ی کوکی هم داشتیم که الان نمیدونم کجاست. از اونا که صدای زنگش مثل صدای زنگ مدرسه میمونه و تیک تاکش مثل متــّـه روان آدم رو سوراخ میکنه. اون رو هم کوک میکردم. که هم صدای تیک تاکش نذاره خوابم عمیق شه و هم با صدای زنگش اشکم دربیاد.
الان هم که میبینید {یا شایدم نمیبینید} جغدم, علتش برمیگرده به همون دوران. تمام فوتبالا رو با بابا مینشستیم نگاه میکردیم و بعد بابا جدول حل میکردن و منم یا همون کار رو میکردم یا بالاخره یه کاری میکردم. بعد هم که 6 باید پا میشدم. یه زمانی رسید که بابا که صدام میکردن, من بلند میشدم گریه میکردم و اصلاً هم دست خودم نبود. بدنم خالی کرده بود. بابا هم میگفتن میخوای بخوابی بخواب زنگ میزنم با خانوم فلانی صحبت میکنم که حالت خوب نبوده. از این غیبتها زیاد داشتم. الان که دارم فک میکنم یاد میاد که گاهی هم میشد وسط راه برمیگشتیم خونه! اصلاً عین پلنگ صورتی بودم همش {موقعی که میرسید به پله های آخر}.
اینا رو گفتم که بگم داستان غم انگیز کنکور و تنبیه هایی که از خودم میکنم به چه شکله. خب مهمترینش همین قضیه ی ابروئه که محاله تا بعد از کنکور کاریش بکنم. دندم نرم میخواستم درس بخونم. بعدیشم اینه که تا جایی که واقعاً مجبور نباشم از خونه بیرون نمیرم. درس هم که نمیخونم؛ چون قید آزاد رو که بالکل زدم. گوشیم هم 7-8-10 روزی هست خاموشه و پل ارتباطی با دوستان کلاً پکیده. ایرانسل روشنه که شمارش رو کمتر دارن ملت. بجز 3 نفر کسی کلاً sms اینا نمیزنه. به شدت هم کفش و اینا لازم دارم. اما خب صدام دربیاد میزنم یه بلایی سر خودم میارم.
اعصاب هم ندارم؛ چون اصلاً از خودم راضی نیستم؛ و کلاً کسی نزدیک نیاد {با شما نیستم. کلاً}.
--
{البته امروز 2جفت جوراب خریدم. یکیش قرمزه, یکیش سبز طوطی ای. خیلی خرن خلاصه}