2 میرم که بخوابم. تازه قـِـر قـِـر کامیونا که محموله برای ساختمون میارن شروع میشه. کفرم بالا میاد. آخرین باری که ساعت رو نگاه کردم 4 و خورده ای بود. 7 و خورده ای با جیغ جیغ کارگرا بلند میشم و وز وز دستگاه سنگبریشون. دلم میخواد داد بزنم. سرمو میبرم زیر پتو. هی میگم نه من خوابم, من خوابم! 9 و خورده ای کم میارم و پا میشم.
--
حالا نمیدونم چه خواب هیجان انگیزی دیدم توی فاصله ی بین 4 تا 7 که شَستم رفت تو چشمم. نصفه شبی نشستم میخندم.
--
بپـّـا شست پات نره توو چشت آبجی.