تکلیفم با خودم معلوم نیست انگار. قرار ندارم. دراز میکشم که بخوابم. ولی گربه ی سیاه لاغر مردنی نمیگذاره. نمیدونم چی میخواد. یا آویزونه پشت پنجره ی این اتاق و ئـَـو ئــَـو میکنه, یا اون طرف خودش رو میکوبه به در و دیوار. استخوناش زده بیرون. انقدر ناله کرد که رفتم پشت پنجره. نصف شب بود. از لابلای پره های کرکره نگاش میکردم. اول فکر کرد داره اشتباه میکنه. هی سرش رو این وری کرد, اون وری کرد. منم ثابت مونده بودم, پلک هم نمیزدم. بخوای حساب کنی فاصلمون 30 سانت هم نبود. توی دلم میگفتم د آخه بگو چه مرگته میشینی اینجا زجه میزنی, با اینکه ازت بدم میاد. بعد خندم گرفت. خم شدم. بیچاره از ترس با مغز افتاد روی زمین. صداش هنوز تو گوشمه. گفتم نکبت میخواستم کمکت کنم, خودت نخواستی.
من که تا صبح بیدار بودم. هی چند بار باز پروندمش. بعدش دیگه دلم نیومد. دیگه هر کس میومد توی اتاقم بهش میگفتم گربهه هنوز پشت پنجره ست, جیع نزنی بترسه.
امروز یهو خودشون کوبوند به پنجره ی اتاقم, نمیدونم از چی ترسیده بود. چون در همون حال جیش هم کرده روی شیشه. یعنی همون موقع که خودشو کوبونده این اتفاق افتاده. ای تو روح هرچی گربه ی نفهمه. بعدش از دم غروب تا الان خبری ازش نیست. یا توی باغچه مرده, یا رفته همونجایی که بوده. ما که خانواده ای ندیدیم ازش, شایدم رفته پیش اونا؛ اگه داشته باشه.
پراکنده ام. من باید تصمیم بگیرم.