از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Thursday, September 11, 2008
عجله دارم. نباید دیر برسم. اما وسط اتوبان تاکسی خراب میشه و هیچ کس سوارمون نمیکنه. خیلی دیر میرسم و بهم تذکر داده میشه

--

خواب موندم و همه منتظر منن. از یه سری کارهایی که باید انجام بدم فاکتور میگیرم و اگه چیز غیرمنتظره ای پیش نیاد به موقع میرسم. توی نیایش بنزین تاکسیه نمیدونم چه مرضی براش پیش میاد که ما تا ونک چند متر میپریم جلو یهو میمونیم. چند متر میپریم جلو یهو میمونیم. و من فقط توی تاکسی میخندم. ما بعد از کلی معطلی, بالاخره مثل قورباغه میرسیم.

--

آخیش یه بار به موقع دارم میرسم. یه نفر جلوتر از منه و ظرفیت آخرین تاکسی پر میشه. تا تاکسی بعدی بیاد یک ربع طول میکشه. داد همه درومده.

--

حالا بازم میگم. صب کن.

-

اضافه شد: اینا مال همین 3-4 روز اخیره. قشنگاش مونده.