از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Saturday, September 27, 2008
خوابی بود. بیدار که شدم یاد یه صحنش افتادم, خنده دار بود. نمیدونم کدوم فیلم سیاه و سفید قدیمی. چرخ و فلک؟ نمیدونم. خیلی بچه بودم وقتی این فیلم رو دیدم. آخرای فیلم فردین به عنوان راننده آژانس ِ مسافرای از همه جا بیخبر ظاهر میشد (آشنا بودن مثلاً) و با یه لبخند برمیگشت عقب رو نگاه میکرد و مسافرا هم شوکه که مثلاً ایول ایول اینه (ملک مطیعی هم توش بود؟). توی خواب هم که همه چیز در کمال قدرت دست به دست هم میدن که بترسی. یهو نصفه شب میشه؛ بارون وحشتناک میاد؛ هیچ کس توی خیابون نیست و احساس ناامنی میکنی؛ آژانس میگیری که به خونه برسی. بعد یهو راننده برمیگرده عقب رو نگاه میکنه* و آه از نهادت بلند میشه که اَی وای این. یهو اون کوچه هه بن بست میشه و راه فراری نداری اصلاً که مثلاً پیاده شی و فرار کنی.

عجب خوابی.

--

* توی یه قسمت زیر آسمان شهر, حمید لولایی گلاه گیس گذاشته بود و به ملت میگفت بگید خشایار و برمیگشت خوشگل نگاشون میکرد. یه همچین حالتی رو تصور کنید.