از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Monday, October 13, 2008
ماو ماو
دوست دارم زودتر هفته ی بعد بیاد.

اتاق داغونه و کارش با یه روز دو روز تموم نمیشه. شلوغیش بیشتر اعصابم رو بهم میریزه. دیشب ساعتم رو پرت کردم روی میز. همون موقع گفتم خراب شد. اما جرأت نکردم نگاش کنم. امروز دیدم روی 5 دقیقه به یازده مونده. یه 13-14 سالی هست که دارمش و اصلاً الان نمیخوام به این فکر کنم که مُرده (من هستم, یک مش حسن). مطمئنم که یهو باتریش تموم شده (آره؟). سواچ هم ضربه بخوره, درست شدن توی کارش نیست. آخه تو این همه توی عمرت ضربه خوردی, چرا این دفعه مردی؟

زندگانی هم شده مثل فیلما. توی خیابون بدویی و گریه کنی؛ با صدای ترمز ماشین به خودت بیای و ببینی ماشینه یه 90 درجه ای چرخیده؛ و صد تا بد بیاری دیگه. کلاً خیلی همه چیز مسخره و حال بهم زن شده.

میشه زودتر 3 شنبه ی هفته ی دیگه بشه؟ کاش میشد بخوابم تا هفته ی بعد. من باید برم دکتر.