از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Monday, November 10, 2008
یه زمانی, حتی تا همین چند وقت پیش, اگه توی تلویزیون میدیدم یا از کسی میشنیدم که یکی میگه "فلانی درکم نمیکنه" میخندیدم, واقعاً از این جمله بدم میومد که شاید الکی خیلیا میگفتنش. اما الان میبینم که خیلی از دوستهام یا نزدیکهام واقعاً انگار حتی متوجه نمیشن چی میگم. واقعاً نمیفهمن منظورم رو (به این معنی که متوجه نمیشن). واقعاً دهنم باز میمونه که از برداشتها.

من نه خاصم, نه خوبم, نه آنچنان حساسم, نه پر توقعم, نه بیخیالم. اما چیزایی که میگیرم اونایی نیستن که باید باشن. حتی خیلی پایینتر از انتظارم هستن. گردن بقیه نمیندازم, بدون شک ایراد از خودمه, یه جایی اشتباه کردم و میکنم که خودم هنوز نفهمیدم کجاست.

خسته شدم از اینکه حتی اگه کار بدی میکنم, به تنبیهی دچار میشم که خیلی شدیدتر از تنبیهیه که اگه یه آدم دیگه انجامش بده باهاش مواجه میشه. برخوردی میبینم که اصلاً در حد خطای من نبوده (که خیلی جاها اصلاً زیر بار نمیرم که خطایی انجام داده باشم). کوچکترین اشتباهی از طرف من مساوی است با تندترین برخوردها.

باهاشون رفت و آمد میکنی, این چیزا هست؛ رفت و آمدت رو کم کنی که اعصاب دو طرف راحتتر باشه, چیزای دیگه میشنوی. اگه چیزی بگی, میگن حساسی, چرا ناراحت میشی. دیگه حااااااالم از کلمه ی "حساس" به هم میخوره. نمیگه خودش چه کرده, میگه تو حساسی, تو نباید ناراحت بشی. حتی حق ناراحت شدن هم ندارم.

باور کنید دیگه هر چه از دوست رسد نیکو نیست. من حوصله ی قبل رو ندارم. ناامید شدم.