از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Wednesday, March 11, 2009
تا چند دقیقه توی شوک بودم. خدایا... یه جمع فوق العاده از آدمهای محشر, با لیاقت و دوست داشتنی. همه مهربون و بی آلایش.

آروم که شدم, آدما رو نگاه میکردم ببینم مانی رو پیدا میکنم یا نه. خیلی شلوغ بود وموفق نشدم. امید رو از دور دیدم. سجاد هم که سرش شلوغ بود و همش در رفت و آمد بود؛ و وقتی یه سر اومد پیش ما, پرسیدم مانی کجا نشسته؟ نشونم داد؛ و دقیقاً ردیفی که من نشسته بودم, منتها از ردیفای سمت چپ, نشسته بود.

هی منتظر بودم که یه تنفس اعلام بشه و بریم پیشش. تا موقعی که زمان استراحت بشه, هی سرم رو میبردم عقب و سمت چپ رو نگاه میکردم ببینم مانی سر جاش هست یا دزدیدنش! محبوبیت غوغا میکرد و همه میخواستن پیشش باشن :D

یه فیلم کوتاه پخش شد که مانی هم توش بود و من بصورت خیلی ذوق زده ای دست میزدم هی. زمان استراحت شد و سجاد اومد؛ قرار شد بریم عکس العملش رو ببینیم؛ چون مانی تا حالا من رو ندیده بود و من عکسش رو توی وبلاگش دیده بودم. رسیدیم پیشش. 2-3 نفر اونجا بودن و داشتن باهاش حرف میزدن, ما هم موندیم توی صف تا نوبتمون بشه:

من: سلام :) ببخشید, شما دکتر هستین؟
مانی: سلام, نه خیر. (همزمان صورتش رو به طرف فردی که داشت باهاش حرف میزد برگردوند)
من: ببخشید, مهندس چی؟
مانی: نه. شما؟
من: نشناختین؟ (دکتر و مهندس جریان داشت و مانی چون سرش شلوغ بود دقت نکرد و متوجه نشد)
مانی: نه.
من: 2 و2. دو تا دو کنار هم.
مانی: بله, دو و دو :) (باز هم سرش رو برگردوند سمت یه نفر دیگه)

چند ثانیه بعد (همراه با تکون دادن شدید دستها در هوا :D)

مانی قشنگ داد زد:دی : بـــیـــســـــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــودوووووووووووووووووو؟ نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه :))))))))))) نــــه! نه!
من: آآآآآآآآآآآآره :)))))))

و ابراز احساسات شدید :D

و اینگونه بود که با دوستاش (که به شدت نازنین هستن) مانی رو دزدیدیم و ازش خواستیم بیاد سمت راست بشینه. و و مانی لطف کرد و به خواهش من تا آخر برنامه همونجا نشست؛ از همصحبتی باهاش عمیقاً لذت بردم. واقعاً نمیدونم چطور از مهربونی و گل بودنش بگم. فقط میتونم بگم ارادتم نسبت بهش چندین برابر شد. مادر نازنین و برادر گلش رو هم دیدم...

اون شب یکی از فوق العاده ترین شبهای عمرم بود. دیدن مانی, خانواده ی نازنین و دوستای خوبش, امید و سجاد که همه شون کلی زحمت کشیده بودن, واقعاً اتفاق خوبی بود :) و هنوز انرژیش باهامه. هنوز..

مانی, ارادتمندم به شدت.
7 Comments:
Anonymous Anonymous said...
کامنت دونی باز؟؟؟ من و این همه خوش بختی محاله :))))))

Blogger Unknown said...
شما ارادتمند مانی باش، ولی ما هم ارادتمند شما می‌باشیم به شدت :)

Blogger . said...
به به سجاد. اینجا بازه؛ ولی تأییدیه :))

ارادتمند تو و امید و مانی با هم :) حالا من یادم رفت اونجا بنویسم, چیز نکن :D

Anonymous Anonymous said...
متذکر می شوم اولین حضور سینمایی مانی در فیلمی به کارگردانی اینجانب و دومین تجربه ی این بازیگر آینده دار در فیلمی به نگارش بنده صورت گرفت(این دومیه همونیه که دیدی)یاحمزه

Anonymous Anonymous said...
البته ما هم کلی ارادت داریم ها
:)
:*

Anonymous Anonymous said...
:)...che haiejan anzgiz.

Anonymous Anonymous said...
man ke nafahmidam :D vali dooset daram :D:D:D