از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Saturday, January 30, 2010


نمره ی آخرین امتحان اومد. 14. تقریباً سه روز برای خوندن وقت داشتم. مریض شدم. حالم برای همه چی مساعد بود جز درس. اون هم اون همه مطلب جدید و نخونده. گفتم خب کتاب رو نمی‌خونم. ینی بخوام هم نمی‌تونم؛ و بالاخره یه سری بخش‌هاش توی جزوه‌ها هست. پیپرهای بچه‌ها رو می‌خونم. از بعد از ظهر جمعه شروع کردم. شنبه ساعت 1 امتحان بود. فقط بعضی از اسم‌ها برام آشنا بود. چون هر بخشی رو یک نفر کنفرانس می‌داد. استاد ته کلاس چرت می‌زد, ما هم جلو.
آشفته بودم. با سرعت پایین پیش می‌رفتم. وقتی هم برمی‌گشتم به 10 صفحه قبل, انگار اصلاً مطلب جدید بود و هیچی یادم نمی‌اومد. استرس زد بالا. رفتم یواشکی یه پروپرانولول 5 برداشتم, با خط‌کش از وسط نصف کردم و خوردم. شبش هم 1 ساعت و نیم خوابیدم. قبل از این‌که از خونه برم بیرون هی به خواهرم می‌گفتم اگه بیفتم چی می‌شه؟ اگه بیفتم چی می‌شه؟ هی می‌گفت باور کن هیچی نمی‌شه. دقیقاً عین قبل از یکی از امتحان‌های ترم پیش. (من درست نمی‌شم هیچ وقت)
اولش هیچی یادم نمی‌اومد, بجز 3-4 تا. یه آب‌نبات درآوردم و خوردم. سعی می‌کردم تمرکز کنم. اما اون‌قدر خسته بودم که نمی‌شد. شاید نزدیک یک ربع هیچی ننوشتم و زل زدم به دیوار و سرم رو فشار دادم. روی جلد عینک یه نکته‌ای رو تقلب نوشته بودم. دقیقاً همون سوال اومد. با ترس هر چه تمام‌تر تقلب کردم.
تموم شد بالاخره. اینم از نمره‌ش, 14. خوشحالم که ترم بعد دوباره این‌ها رو نمی‌خونم.
2 Comments:
Blogger Neutrino said...
دوست عزیز، فکر نمی‌کنی آموزش زیرپوستی شیوه‌های تقلب به جوانان مرز و بوم کاری غیر اخلاقی باشه؟
بعدش هم، کتاب‌ت رو جلد گرفته‌ای؟ :))
اون هم با روزنومه؟ ای وای بر ما

Blogger . said...
=))
دوست عزیز و عزیز,
چرا نیمه ی پر لیوان رو نمیبینی؟ شما صداقتی (که گفتم تقلب کردم) که توی جمله های من موج میزد رو ول کردی و ادامه ی گلکاری؟ این درسته؟

دوست عزیز و عزیز, این کتاب تا چند روز پیش دست دوست ازیز و مرزی امانت بود و ایشون جلد کردن کتاب رو. ما هم دیگه دستش نزدیم :D