یه خیّری بیاد بشینه آسانسور و ماجراهایی که بهش مربوطه رو بررسی کنه.
ظرفیت آسانسور پر شده. داریم در رو میبندبم که یه خانوم میانسال سعی میکنه خودش رو جاسازی کنه توی آسانسور. حالا سوار شده, آسانسور شروع میکنه به بوق زدن. حاضر نیست پیاده شه, میگه صبر کنید یه بار در رو باز و بسته کنم, شاید راه افتاد. در رو باز و بسته میکنه و راه نمیفته. هی این وسطا به تنها پسر جمع نگاه میکنه که مثلاً شرمنده شه و بگه ای وای من پیاده میشم تا شما برید, لیدیز فرست!
بعد میگه برید کناره ها وایسید و سنگینیمون وسط آسانسور نباشه, شاید راه افتاد. حالا جای تکون خوردن نیست و داریم خفه میشیم, کلاسمون هم دیر شده. بهش میگم خب چه اصراری دارید الان بیاید, الان بیشتر از ظرفیتش سوار شدیم و بالا نمیره, بهتره پیاده شید. به پسره نگاه میکنه و میگه ینی یه خانوم باید الان پیاده شه؟! پسره هاج و واج نگاه میکنه. میگم این چه بحثیه؟ شما آخرین نفر سوار شدید, خودتون باید پیاده شید. آخر سر با کلی ناز پیاده میشه.
احتمالاً به اونایی که اون بیرون بودن هم گفته: جوونای این دوره زمونه...
خیلی از جاهای اداری هم هست که فقط کارکنای خودشون حق استفاده از آسانسور رو دارن. و اگه مشکلی داشته باشی و نتونی از پلهها بری یا میگن مشکل خودته, یا فکر میکنن عشق آسانسور داری و اومدی آسانسور بازی کنی. جدی. هنوز خیلی جاها کالای (!) لوکس حساب میشه.