از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Tuesday, March 09, 2010
کارم شده جابه‌جا کردن این کاکتوس‌ها.

پیش از ظهر به زور چشم‌هام رو باز می‌کنم, به سختی بلند می‌شم, توری ِ پنجره رو باز می‌کنم, می‌رم گلدون‌هاشون رو برمی‌دارم میارم می‌ذارم پشت پنجره. یه مقدار نگاهشون می‌کنم و کیف می‌کنم, باز میام می‌افتم و ادامه‌ی خواب. بعد بعد از ظهر که حس کردم به اندازه‌ی کافی نور خوردن, دوباره توری پنجره رو باز می‌کنم, میارم می‌ذارمشون نزدیک‌ترین جا به شوفاژ که یه ذره گرما حس کنن و یخ نزنن. که بمونن همون‌جا تا فردا صبح (ظهر, بعد از ظهر) که چشمم رو باز کنم. بعد دوباره نگاهشون می‌کنم و کیف می‌کنم. دیدن اون جوونه‌ی برگهای جدید می‌تونه آدم بی‌جنبه رو به فنا بده از خوشحالی. بعدش, به این فکر می‌کنم که این‌هایی که مامان می‌شن, گذشته از سختی‌ها و زحمت‌هاش, چه حالی می‌کنن؛ تازه بچه تکون می‌خوره, صداهایی تولید می‌کنه, کلاً هی تولید می‌کنه, دندون در میاره, راه می‌ره. ینی فکر کن! فاجعه ست از خوبی. (فعلاً از دور قشنگه)

خلاصه آدم ِ تکون‌نخوری که من باشم, به خاطر یک مشت کاکتوس خوابم رو گند می‌زنم بهش. البته ارزشش رو داره. بعد دارم فکر می‌کنم که درسته که از ماهی بدم میاد (ینی خوشم نمیاد), درسته که این ماهی‌های عید وقتی می‌میرن خیلی بد و ناراحت‌کننده‌ست, درسته که اگه بخرم هم خودم آب ظرفشون رو عوض نمی‌کنم (حالا شاید هم عوض کردم), اما برم یکی یا دو تا ماهی (از نوع غیر عیدی) بخرم, از فروشنده هم بپرسم و مطمئن شم که از این‌هایی نیستن که جوون‌مرگ می‌شن (بعله, عمر که دست خداست), بعد بیارم بذارم توی اتاقم. اصن یه حسی دارم چند وقته.

--

1: بار آخری که کاکتوس داشتم از شدت رسیدگی گندیدن.
2: زیر پنجره‌ی اتاقم جا نیست که میزی بذارم و این‌ها رو بذارم روش که این‌قدر هی نکشم و ببرم.
3. هوا گرم‌تر شه کلاً حله.