خوابیدم. وضع جسمیم خوب نیست. وول میخورم. اما خواب خوبی میبینم. هی صدای زنگ در میاد و دری که باز نمیشه. دوباره خوابم میبره. باز صدای زنگ میاد. با یه چشم باز در اتاقم رو باز میکنم و میپرسم کیه؟ چرا در رو باز نمیکنید؟ میگن باز این بالاییها مهمون دارن و آدرس اشتباه دادن و همه زنگ ما رو میزنن.
میام دوباره دراز میکشم. خوابم تقریباً پریده. صدای یورتمه رفتنشون میاد. مهمونهاشون هم مثل خودشون حیوونن؛ عین حیوون راه میرن. دو 3 تا پلهی وسط خونشون رو بومممم میپرن. در اتاقهاشون رو چنان میبندن که پنجرهی اتاقم میلرزه. حتماً چند تا از مهمونهاشون هم پا درد دارن و نمیتونن از توالت ایرانی استفاده کنن, یا به توالت ایرانی عادت ندارن. چون میان از توالت فرنگی توی حمام, که دقیقاً بالای اتاق من میشه استفاده میکنن و در رو عین حیوون میکوبن و نفر بعدی عین حیوون باز میکنه و بعد از اینکه کارش تموم میشه دوباره میکوبونش.
صدای زنگ در تکرار میشه. مدام و مدام. 40 بار؟ 50 بار؟ 60 یا 70؟ میخوام بالا بیارم که این آدمهای کثیف بالای سر ما زندگی میکنن. آقاهه صبحها یه سرباز بدبخت میاد دنبالش و اینم با یه کت و شلوار سبز لجنی که بای دیفالت همشون دارن و پیرهن چرک و تهریش کثافت میره سر پست پاچهخاریش. و بعد از ظهر خانومه موهای زرد نکبتش رو میریزه توی صورتش و تا دم در ماشین قر میده و میره سوار میشه. و یه روز دیگه, اگه مهمونهاشون اونوری باشن, در حالی میبینیش که روسریش رو چنان آورده جلو که فقط دماغش پیداست و کاملاً بدون آرایش, عین میّت. گه. اگه آدمی, اگه شرف داری, به خاطر پول جلوی هر گروه یه جور نباش. آدمهای هرزهی بیشرف.
بعد میگم الان بهترین وقته, مهمون دارن و حموم نیستن عین همیشه؛ برم حموم. میرم؛ آب عین همیشه که صدای شرشر از حمومشون میاد و معلوم نیست 24ساعته چه غلطی میکنن اون تو, یخ یخه. سرم رو زیر آب یخ میگیرم. نفسم بالا نمیاد. گریهم میگیره. با تمام وجود ازتون متنفرم بی شرفهای کثیف.