از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Monday, March 15, 2010
می‌گن باید ببریمت بیمارستان. می‌گم نمیام, خوب می‌شه خودش. جورابام رو پام می‌کنن, لباسام رو تنم می‌کنن. بابا زودتر می‌ره ماشین رو گرم کنه. بلند می‌شم, حس می‌کنم دارم روی هوا راه می‌رم. از جلوی آینه که رد می‌شم یه نگاه به قیافه‌م میندازم. عین شبح قورباغه. رنگم پریده و چشمام به خاطر گریه ورم کرده. خب به درک.
بابا توی ماشین هی می‌گه الان می‌رسیم بابا جان, چیزی نمونده. سعی می‌کنم به خاطر بابا هم شده دهنم رو ببندم و ناله نکنم. سخته.

دکتر می‌گه تا حالا ترامادول زدی؟ می‌گم آره زیاد. دراز می‌کشم و فکر می‌کنم فقط آمپوله. می‌گه سِرم داری, آستینت رو بزن بالا.

صدای تلفن حرف زدن یه خانوم میاد؛ پرستاره شاید. انگار داره با همسرش حرف می‌زنه. راجع به حقوق اسفند و عیدی و این‌که چقدر کم آوردن حرف می‌زنن. زنه می‌گه خب من چیزی لازم ندارم و نمی‌خوام چیزی بخرم. بعد بحثشون می‌شه و زنه گوشی رو می‌کوبونه.

دکتره باز میاد بالای سرم. می‌گه تورو خدا به خودتون برسید, این کارا (حالا کدوم کارا رو نمی‌دونم) آخر و عاقبت نداره. درس می‌خونی؟ می‌گم اسمش اینه که درس می‌خونم. می‌گه عاقبت نداره, ما 17 سال درس خوندیم شدیم این؛ حقوقمون 500 تومنه, از یه کارگر کمتر. سوزن سرم رو در میاره و یه پنبه میذاره جاش و چسب میزنه و میره.

کلاً که لعنت به عید و خرید عید.