خوشی من چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد. خبر رسید که مهمونهایی قراره برامون برسه؛ البته سر راه یه کاری باید انجام بدن بعد بیان. حالا این کار چقدر طول میکشه و من چقدر فرصت دارم خدا میدونه.
فقط اینکه اتاق من, همیشه فقط میتونه چند ساعت پشت سر هم تمیز باشه. کثیف که بود, اما نه به این شدت از دیشب تا حالا. شاهبلوطها رو به صورت فلهای با همون کیسهش و از این چیزا که میشه باهاش شکستشون و یه کارد آوردم گذاشتم کنار دستم. بعد دیدم خب اتاق من که کثیف هست, زیر پام هم که یه مقداری آشغال ریخته, دیگه روزنامهای چیزی نذارم زیر دستم. چه کاریه. میریزم روی همین میز, روی زمین هم ریخت ریخت. جارو میزنم بعدش.
اینه که از دیشب تا حالا اینجا به پارک لاله گفته زکّی (حالا چرا پارک لاله؟) باید جارو بزنم. تخت رو جمع کنم. روی میز رو تمیز کنم. حال هم ندارم. اعصاب هم ندارم چون هی جواب اس.ام.اسش رو دادم هی داره اس.ام.اس میزنه کجایی چی شدی :(
من دیگه عوض نمیشم. به قول اون یاروئه, وقتی نمیتونی کسی رو عوض کنی, همونجوری بپذیرش. توروقرآن منو همینجوری شلخته و بی ادب و غیر اجتماعی بپذیرید. اه.