بیحوصله و کلافهام. ترجیح میدم همهش بخوابم. دیر میخوابم, و دیر بیدار میشم. توی طول روز چرت میزنم و اگه خونه باشم به زور خودم رو نگه میدارم که نرم توی تخت. حوصلهی هوای ابری بهار رو ندارم, از همون وقتی که بیدار میشم هر 3تا چراغ اتاقم رو روشن میکنم؛ اما باز هم حس میکنم کمه و اتاقم باید روشنتر باشه. احتمالاً دیگه باید نور افکن کار بذارم. واقعاً.
هر روز ظهر که بیدار میشم, فکر میکنم چقدر انرژی دارم. به کلاسهای مختلف فکر میکنم, نقاشی, موسیقی, زبان فرانسه. حتی دوست دارم ورزش بکنم و یه کاری کنم که کمتر قوز بکنم. گاهی میرم توی حیاط آفتاب میگیرم. قابل تحملترین قسمت بهار و تابستون همین پیش از ظهر و ظهرشه. که من همیشه به آخراش میرسم. و تا میام کیف کنم (با وجود اینکه از گرما (و در کل از این دو فصل) متنفرم), گندترین قسمتش شروع میشه. یعنی از ساعت 3-3:30 به بعد.
بعد از ظهر گند. بوی چمن پارک, خانواده های خوشحالی که دست بچه هاشون رو میگیرن و میارن پارک "گردش", نامزدهایی که دوربین رو میدن که یکی کنار گلهای پارک ازشون عکس بگیره (خدایی همین جمعهی گذشته دیدم, هنوز هستن), بچههای کوچیکی که سوار دوچرخهان و مادر یا پدرشون پشت سرشون همراهیشون میکنه, دیدن کسایی که کلاس زبان میرن, شلوغی پاساژها, عین جونور رانندگی کردن راننده تاکسیهای کلافه از گرما و... میبینید؟ گیر الکی. حوصله ی معاشرت هم ندارم. جز با چند نفر خاص.
تا شب بشه. شب رو همیشه دوست دارم. برای همین همیشه دیر میخوابم. فکر کنم دیگه هیچ وقت ساعت خوابم درست نشه.
Labels: گیر